مروری بر فیلم‌های هیچکاک


«آلفرد هیچکاک» ـ کارگردان افسانه‌ای سینمای جهان

او طی شش دهه فعالیت سینمایی، که از عصر فیلم‌های صامت تا فیلم‌های همراه با دیالوگ‌ و فیلم‌های رنگی را شامل می‌شد، بیش از 50 فیلم بلند را کارگردانی کرد. از او هنوز به‌عنوان یکی از برترین کارگردانان تاریخ سینما یاد می‌شود.

«هیچکاک» شهرت خود را به ‌واسطه‌ تبحر مثال‌زدنی‌اش در به‌کارگیری عناصر دلهر، ترس و تعلیق به‌دست آورد، چنان‌که از او به‌عنوان «استاد تعلیق» نام برده می‌شود.

 

این کارگردان برجسته، اولین فیلم خود را در سال 1922 در انگلیس با نام «شماره 13» آغاز کرد که البته نیمه‌تمام ماند. وی از سال 1939 عمدتا در آمریکا آثار خود را تولید و عرضه می‌کرد. در سال 1925 «مایکل بالکون» از شرکت فیلم‌سازی «گینزبورو پیکچرز» این فرصت را به «هیچکاک‌» جوان داد تا اولین فیلم بلند خود را باعنوان «باغ تفرجگاه» در آلمان بسازد.

هیچکاک اولین تجربه‌ ساخت فیلم‌های دلهره‌آور را با فیلم «مستاجر» به‌دست آورد. اکران این فیلم در انگلستان در سال 1927 با موفقیت چشمگیر و استقبال بی‌نظیری از سوی مردم و منتقدین همراه شد. همچون دیگر فیلم‌های نخستین «هیچکاک»، این فیلم نیز از تکنیک‌های اکسپرسیونیست تاثیر پذیرفته بود که او آنها را مستقیما در آلمان فراگرفته بود.

در سال 1929 «هیچکاک» تصمیم گرفت دهمین فیلم خود را با نام «حق‌السکوت» بسازد و درحالی که هنوز در مرحله تولید بود، استودیوی سازنده آن تصمیم گرفت تا آن را به اولین فیلم همراه با دیالوگ سینمای انگلیس بدل سازد.

پس از ساخت فیلم‌هایی چون «مردی که زیاد می‌دانست» (1934) و «39 پله» (1935)، هیچکاک روند موفقیت‌های خود را با ساخت فیلم «خانم ناپدید می‌شود» ادامه داد. «عقاب کوهستان»(1926)، «حلقه»(1927)، «همسر دهقان» (1928)، «قتل»(1930)، «ماری» (1931)، «غریب و غنی» (1931) و «مامور مخفی» (1936) دیگر ساخته‌های هیچکاک در این سال‌ها بودند.

وی در اوج موفقیت و شهرت به هالیوود پیوست و اولین فیلم آمریکایی‌اش را در سال 1940 با نام «ربکا» ساخت؛ هرچند داستان این فیلم در انگلیس و اقتباس از رمانی نوشته‌ نویسنده‌ انگلیسی «دافنه دو موریر» اتفاق می‌افتد.

«خبرنگار خارجی» دومین فیلم آمریکایی «هیچکاک» بود که در قالب ژانر تریلر، داستان آن در اروپا اتفاق می‌افتاد که البته توانست در سال 1940 نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم شود. این فیلم در اولین سال وقوع جنگ اول جهانی ساخته شد و الهام گرفته از رویدادهای در حال تغییر در اروپا بود.

فیلم‌های هیچکاک در دهه‌ 40 بسیار متنوع بودند؛ از اثر کمدی رمانتیک «آقا و خانم اسمیت»(1941) تا درام دادگاهی «پرونده‌ بهشت» (1947) و اثر تاریک «سایه یک شک» (1943). در سال 1941 «هیچکاک» برای اولین‌بار در سمت تهیه‌کننده و کارگردان فیلم، «سوءظن» را ساخت. این فیلم جایزه‌ اسکار بهترین بازیگر زن و جایزه‌ انجمن منتقدان فیلم نیویورک را برای «خوان فونتاین»، بازیگر آن به‌همراه آورد.

«هیچکاک» یک سال بعد فیلم «خرابکار» را برای کمپانی «یونیورسال» ساخت و در سال 1944 فیلم «قایق نجات» را براساس رمانی از «جان اشتاین بک» برای کمپانی «روباه قرن بیستم» ساخت. این فیلم از آنجایی‌که سکانس‌هایش تنها در یک قایق گرفته شده‌اند، محدودترین فیلم این کارگردان محسوب می‌شود.

این کارگردان انگلیسی پس از آن برای دیدار از زادگاهش به انگلستان بازگشت و در این حین دو فیلم کوتاه فرانسوی‌زبان برای وزارت اطلاعات انگلیس ساخت. پس از بازگشت به آمریکا، وی دو فیلم «طلسم‌شده» (1945) و «بدنام»(1946) را ساخت که در این فیلم «اینگمار برگمن»، فیلم‌ساز افسانه‌ای سینمای جهان نقش‌آفرینی داشت. «بدنام» به فروش چشم‌گیری دست یافت و یکی از موفق‌ترین آثار سینمایی «هیچکاک» نام گرفت.

اولین فیلم رنگی «هیچکاک» در سال 1948 بانام «طناب» به‌روی پرده سینماها رفت که با نقش‌آفرینی «جیمز استوارت» همراه بود.

در سال 1950، هیچکاک فیلم «وحشت در صحنه» را برای کمپانی «برادران وارنر» ساخت. پس از آن بود که فیلم پرفروش «غریبه‌ها در قطار» (1951) را با استفاده از ترکیبی از المن‌های فیلم‌هایش در آمریکا و انگلیس ساخت. سپس در فیلم «ام را نشانه قتل بگیر» (1954) از تکنیک فیلم‌برداری سه‌بعدی برای اولین‌بار استفاده کرد.

فیلم‌های «پنجره‌ عقبی» (1954) و «برای گرفتن دزد» (1955) از دیگر فیلم‌های موفق «هیچکاک» در دهه‌ 50 بودند. «مرد عوضی» (1957) آخرین فیلم «هیچکاک» برای کمپانی «برادران وارنر» بود. این فیلم سیاه و سفید، تنها نقش‌آفرینی «هنری فوندا» را به‌همراه داشت.

فیلم «سرگیجه» محصول سال 1958 با نقش‌آفرینی دوباره‌ «جیمز استوارت» اگرچه در گیشه چندان موفقیتی به‌دست نیاورد، اما بسیاری آن را یکی از شاهکارهای «هیچکاک» می‌دانند که در جشنواره‌ فیلم سن‌سباستین اسپانیا، جایزه‌ صدف نقره‌ای را به‌دست آورد.

پس از «سرگیجه»، هیچکاک سه فیلم موفق دیگر ساخت که هریک اعتباری کلان به کارنامه‌ سینمایی این کارگردان صاحب‌سبک افزودند. «شمال از شمال‌غربی» (1959)، «روانی» (1960) و «پرندگان» (1963) سه اثر ماندگار سال‌های پایانی فیلم‌سازی او بودند.

با آغاز دوران پیری و نشانه‌های بیماری در «هیچکاک»، جدیت او در ساخت فیلم کمرنگ شد و در دو دهه‌ پایانی عمر، او تنها چندفیلم تریلر جاسوسی از جمله «پرده‌ پاره» (1966) با نقش‌آفرینی «پل نیومن» و فیلم «توپاز» (1969) را ساخت.

پس از بازگشت به انگلیس، او آخرین فیلم موفق خود با نام «جنون» را در سال (1972) به نمایش درآورد. «توطئه خانوادگی» نیز آخرین فیلم ساخته‌ «هیچکاک» بود که در سال (1976) ساخته شد.

«آلفرد هیچکاک» در سال 1980 از سوی ملکه الیزابت دوم به دریافت لقب «سر» نائل آمد؛ هرچند مرگ فرصت آن را به او نداد تا رسما آن را دریافت کند و چهارماه پس از اعلام آن، در روز 29 آوریل 1980 در سن 80 سالگی براثر نارسایی کلیوی در لس‌آنجلس درگذشت.

«هیچکاک» طی 60 سال فعالیت سینمایی، به‌واسطه‌ ساخت آثار برجسته موفق به کسب جوایز متعددی شد که شاید مهم‌ترین آنها جایزه‌ی یادبود آکادمی اسکار در سال 1967 باشد. او پنج‌بار در سال‌های 1960 برای فیلم «روانی»، سال 1940 برای «ربکا»، سال 1944 برای «قایق نجات»، سال 1945 برای «طلسم‌شده» و سال 1954 برای «پنجره عقبی» نامزد جایزه‌ اسکار بهترین کارگردانی شد.

وی همچنین نامزد اسکار بهترین تهیه‌کننده برای فیلم «سوء‌ظن» در سال 1941 شده بود. فیلم‌های «ربکا»، «خبرنگار خارجی» و «طلسم‌شده» نامزد اسکار بهترین فیلم نیز بودند. شانزده فیلم ساخته‌ او نامزدی اسکار را به‌دست آوردند که او خودش برای شش فیلم نامزد اسکار شد.

در سال 2008، چهار فیلم «سرگیجه»، «پنجره‌ عقبی»، «شمال از شمال‌غربی» و «ام را نشانه قتل بگیر» از سوی انجمن فیلم آمریکا در فهرست 10 اثر برتر سینمای جنایی جهان قرار گرفتند.

مروری بر فیلم‌های هیچکاک

در زیر به مرور و بررسی مهمترین فیلم های او پرداخته ایم.


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/0914/5.220/n00005053-t.jpg

سرگیجه (۱۹۵۸)

از نظر بسیاری از منتقدان «سرگیجه» بهترین فیلم هیچکاک است. در سال ۲۰1۲ درآخرین نظر سنجی مجله معتبر sight & sound که هر ۱۰ سال یکبار ۱۰ فیلم برتر تاریخ سینما را با نظر خواهی از منتقدان و کارگردانهای مشهور انتخاب میکند فیلم «سرگیجه» به عنوان اولین فیلم برتر تاریخ سینما دست یافت. و این نشان میدهد سرگیجه از آن دست فیلم‌ها ییست که به مرور زمان بیشتر از سوی منتقدین مورد توجه قرار می گیرد و به اصطلاح کشف میشود.

داستان فیلم در مورد مردی ست که ترس از ارتفاع دارد و رابطه میان او و دو زن با مشکلات روانی که به شدت شبیه هم هستند تعریف می شود.

سرگیجه براساس رمان «از میان مردگان» نوشته بواآلو- نارسژاک ساخته شده اما تفاوتی اساسی در رمان و فیلم وجود دارد. هیچکاک با تغییر در داستان از بین دو عنصر غافلگیری و دلهره دومی را انتخاب میکند تا بیننده که خود حقیقت ماجرا رامیداند تا آخر فیلم این دلهره را داشته باشد که وقتی جیمز استوارت حقیقت را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ شاید به همین دلیل است که این فیلم نسبت به سایر آثار هیچکاک ریتمی کندتر و ضرباهنگی ملایمتر دارد. از نکات دیگر فیلم فرمول زن بلوند-زن مو مشکی است که سالها بعد توسط دیوید لینچ در «بزرگراه گمشده» و «جاده مالهالند» مورد استفاده قرار می گیرد.

با این حال یکی از صحنه های آن به بزرگترین خطای سینمایی جهان مشهور است، صحنه ای که مادلین وارد کلیسا شده و در را باز می گذارد، در صحنه بعد که اسکاتی می خواهد وارد ساختمان شود در بسته شده است.
سرگیجه دادگاهی برای روح انسان ها است. دادگاهی متعالی که متهمین آن وجدان های ما انسانهاست. هیچکاک در این فیلم وجدان ما را به چالش می خواند و بعید است کسی از این چالش موفق بیرون آید. هیچکاک قاضی بی رحمی است برای کوچکترین گناه اشد مجازات را در نظر می گیرد.
این فیلم هم مثل بسیاری دیگر از آثار هیچکاک مورد بی مهری آکادمی قرار گرفت و فقط در دو رشته طراحی صحنه و صدا کاندیدای اسکار شد جالب است بدانید در آن سال اسکار را به دور دنیا در هشتاد روز دادند! و این از بزرگترین خطاهای تاریخ اسکار بود.

سرگیجه همچنین جوایز مهمی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک وجشنواره سن سباستین گرفت.
اما همانطور که نوشتم با گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد.

روانی (۱۹۶۰)

فیلمنامه روانی را جوزف استفانو بر اساس رمانی از رابرت بلاک نوشته است. فیلم در مورد دختری به نام ماریون است که به امید تسهیل کار ازدواجش پولهای کارفرمایش را می دزدد و از شهر محل سکونتش خارج می شود و بین راه در هتلی به استراحت می پردازد. نورمن بیتس هتلدار به او می گوید که همراه مادر از لحاظ روانی نامتعادلش در خانه کنار هتل زندگی می کند. شب هنگام که ماریون از کار خود پشیمان شده، پیش از خواب به حمام می رود و زیر دوش – ظاهرا به دست مادر نورمن- به قتل می رسد..

فیلم «روانی» یکی از به یادماندنی ترین نقش آفرینی های آنتونی پرکینز به حساب می آید. آلفرد هیچکاک در این فیلم یکی از معروف ترین شخصیت یا قهرمان تاریخ سینما را خلق می کند. «نورمن بیتس» حتی در آخرین صحنه جنون آمیزش، بسیار عجیب است.

«روانی» قابل توجه ترین دستاورد هیچکاک در روند شرکت دادن تماشاگر در ساختار دراماتیک فیلم است. به عبارتی تماشاگر، تبدیل به شخصیت اصلی داستان می شود و تمام شخصیت های دیگر را در خود جمع می کند.
بزرگترین شوک و نکته قابل توجه در فیلم همان شوک اولیه است؛ در هیچ فیلمی بازیگر زن نقش اول بیش از ۴۰ دقیقه که از شروع فیلم می گذرد کشته نمی شود.

سبک تاثیر خشونت فیلم غیر عادی است و به شکلی استثنایی و سریع اتفاق می افتد. صداها و تدوین بصری در فیلم با موسیقی برنارد هرمن به گونه ای تنظیم شده که شدت خشونت را بالا می برد. فیلم «روانی» چندین صحنه قابل توجه دارد که یکی از آنها صحنه قتل در حمام است، که یکی از مشهورترین صحنه های تاریخ سینماست.

پرندگان ( ۱۹۶۳)

ایوان هانتر فیلمنامه این فیلم را بر اساس داستان پرندگان اثر دافنه دوموریه نوشته است. داستان اصلی فیلم حملات ناگهانی و وحشیانه تعداد وسیعی از پرندگان به دلایل نامشخصی، به ساحل بودگا در کالیفورنیا می‌باشد.
پرندگان پرهزینه‌ترین فیلم هیچکاک و ضمنا یکی از موفق‌ترین فیلم‌های او بود و هیچکاک پس از آن نیز تیپی هِدِرن را بار دیگر

در فیلم دیگرش «مارنی» (۱۹۷۴) شرکت داد که همچون «سرگیجه» دربارهٔ مردی است که گرفتار عشق زنی با اختلال روانی شده (قهرمان زن در این فیلم جنون دزدی دارد)، و می‌کوشد او را درمان کند. فیلم‌ مارنی با وجود فیلمبرداری غیرعادی و استفادهٔ تمهیددار و مصنوعی در چاپ عکس و پس‌زمینه‌های نقاشی شده در برخی صحنه‌ها دارای فصل‌هایی است که از زیبائی خیال‌انگیزی برخوردار هستند و همچنان هم‌طراز بهترین آثار هیچکاک شمرده می‌شود. حداقل فرانسوا تروفو آن را «بزرگترین فیلم معیوب هیچکاک» ارزیابی کرده است. به هر حال این فیلم شکست مالی سنگینی نصیب هیچکاک کرد و در واقع آخرین فیلمی شد که هیچکاک با همکاران همیشگی خود ساخت - رابرت بورکس فیلمبردار و جرج تومازینی تدوینگر، که هر دو مدت کوتاهی پس از پایان فیلم درگذشتند؛ و برنارد هرمن آهنگساز، که کمپانی یونیورسال او را مسئول عدم موفقیت فیلم دانست و هیچکاک به اشتباه او را اخراج کرد.

«پرندگان» نامزد جایزه اسکار برای بهترین جلوه های ویژه (1964)، نامزد جایزه ی ادگار آلن پو برای بهترین فیلمنامه برای ایوان هانتر (1964)، برنده ی جایزه ی گلدن گلاب بهترین بازیگر تازه کار زن به تیپی هدرن (1964) شد.

شمال از شمال‌غربی (۱۹۵۹)

یکی از سرگرم‌ کننده‌ترین و سرخوشی‌آورترین فیلم‌های هیچکاک است. دو روایت در مورد نامگذاری آن وجود دارد. یکی اینکه به نمایی از فیلم برمی‌گردد. راجر تورنیل (یا همان کاپلان ساختگی)، برای رفتن به پناهگاه جاسوسان، سوار هواپیمایی می‌شود که بر روی تنه آن نام Northwest نوشته شده‌است. همین نام، دستاویز آنانی است که می‌پندارند نام درست فیلم، نه شمال از شمال‌غربی، بلکه شمال با هواپیمایی شمال‌غربی است!

روایت دیگر که منطقی تر به نظر می آید، برداشتی از تکه ای از هملت شکسپیر است: « من مگر به گاه وزش شمال - شمال‌غربی دیوانه باشم: آن‌گاه که باد رو به جنوب می‌وزد، من خردمندم و خوب و بد را ازهم بازمی‌شناسم».
نام شمال از شمال‌غربی، پیوندی نهفته با این گفته دارد: هیچکاک، برای این فیلم، که رویدادهای آن، از راه شمال‌غربی، به شمال کشانده می‌شود (از نیویورک به شیکاگو؛ و از آنجا رو به شمال، به داکوتای شمالی و کوه راشمور که سردیس چهار رییس جمهور بر آن کنده شده‌است و واپسین بخش فیلم در آن می‌گذرد)، در آغاز انگاره‌هایی، دیوانه‌وارتر از آنچه در فیلم آمده‌است، در سر داشت؛ اما در میانه کار از آنها چشم‌پوشید (برای جلوگیری از آسیب‌دیدن بازیگران) و قهرمانانش را واداشت که دست به کارهای دیوانه‌وار بزنند. به این‌سان، کاراکترهای فیلم نیز، همانند با هملت، راهی نابخردانه را می‌پیمایند، پیشامدهایی باورنکردنی را از سر می‌گذرانند و در پایان، بازهم همانند با هملت، به راستی و درستی زندگی پی‌می‌برند.

این فیلم که از بهترین فیلم های اوست نامزد اسکاربهترین طراحی صحنه، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامه اورجینال شده اما هیچکدام را به دست نیاورده است.

پنجره پشتی (1954)

یا پنجره عقبی یک فیلم سینمایی دلهره‌آور است که توسط آلفرد هیچکاک کارگردانی شده‌است. این فیلم در ایران با نام «پنجره رو به حیاط» نمایش داده شد.
بسیاری از منتقدان این فیلم را از بهترین فیلم‌های هیچکاک و بهترین فیلم‌های دلهره‌آور تاریخ سینما می‌دانند. تمامی نماهای این فیلم از درون یک اتاق گرفته شده که پنجره‌ای رو به چند آپارتمان دارد. یک عکاس خبری که با پای شکسته مجبور است در یک صندلی چرخدار باقی بماند از روی بیکاری به تماشای حرکات همسایه‌های آن طرف حیاط مشغول می‌شود. مشاهداتش باعث می‌شود که به یکی از همسایه‌ها شک ببرد. این مرد همسرش را کشته‌است، ولی عکاس نمی‌تواند از این بابت دوست دختر خود ودوست کارآگاهش وندل کوری را قانع کند.
کار به‌جایی می‌رسد که عکاس باید زندگی نامزدش (و سرانجام خودش) را از مرگ نجات دهد، و در این راه هیچ کاری هم از او ساخته نیست - همچون تماشاگران فیلم - جز آن که بنشیند و از چارچوب محدود پنجره و با نیروی عدسی دوربینش وقایع را دنبال کند.
«پنجره پشتی» فیلمی آزاردهنده و عمیقاً مدرن است: درونمایهٔ اخلاقی یک تماشاگر و چیزی که می‌بیند. این فیلم الهام‌بخش آنتونیونی در «آگراندیسمان» و فرانسیس فوردکوپولا و همچنین فیلم «روح» (۱۹۶۰) از خود هیچکاک شد.

گفته های آلفرد هیچکاک

طول فیلم باید رابطه مستقیمی با حجم مثانه بیننده داشته باشد.

درام یعنی زندگی بدون تکه‌های خسته کننده آن.

یک فیلم خوب یعنی وقتی که پول شام، دستمزد پرستار بچه و پول بلیط ارزش پرداخت داشته باشد.

بیشتر فیلمها یک تکه از زندگی هستند و فیلمهای من، یک تکه از کیک.

بازیگرها یک گله گاو هستند.

من نگفتم بازیگرها مثل یک گله گاو هستند، گفتم باید با آنها مثل یک گله گاو رفتار کرد.

بلوندها بهترین نوع قربانیان هستند. آنها مثل برف دست نخورده‌ای هستند که رویشان ردی از خون بجا مانده باشد.

دیزنی(والت دیزنی انیمیشن ساز معروف) بهترین تیم بازیگری را دارد، هر کدامشان را دوست نداشته باشد، تکه تکه‌اش می‌کند.

به آنها لذت بدهید، لذتی مانند لحظه‌ای که از یک کابوس بیدار می‌شوند.

من یک کارگردان کلیشه شده هستم، اگر سیندرلا هم بسازم تماشاگران فوراً در کالسکه به دنبال یک جسد می‌گردند.

چیزهایی که آدرنالین خون من را بالا می‌برند: ۱- بچه کوچک ۲- پلیس ۳- ارتفاع ۴- اینکه فیلم بعدی‌ام از فیلم قبلی‌ام بهتر نباشد.

من یک راه درمان قطعی برای گلودرد دارم، آن را ببرید.

من مملو از ترس هستم و تمام تلاشم را می‌کنم تا از هر نوع پیچیدگی و سختی فرار کنم. من دوست دارم همه چیزهای دور و برم مثل کریستال تمیز و کاملاً آرام باشد.

من با پلیس مخالف نیستم، فقط از آنها می‌ترسم.

اگر فیلمی خوب است، صدا می‌تواند قطع شود و تماشاگر هنوز کاملاً حواسش به این باشد که دارد چه اتفاقی می‌افتد.

در یک فیلم داستانی کارگردان خداست و در یک مستند، خدا کارگردان است.

انتقام چیز شیرینی است که چاق نمی‌کند.

دیدن یک قتل در تلویزیون می‌تواند به خلاص شدن شما از شر خصومتهای یکی از مخالفانتان کمک کند و اگر شما هیچ مخالفی ندارید، آگهی‌های بعد فیلم می‌تواند به شما کمک کند.

سرقت ادبی یک شیوه است

یک نفر یک بار به من گفت که هر دقیقه یک قتل رخ می‌دهد، پس من نمی‌خواهم وقت شما را تلف کنم، می‌دانم که می‌خواهید به سر کار خود برگردید.

تلویزیون قتل را به داخل خانه‌ها برگرداند، یعنی جایی که به آن تعلق دارد.

تلویزیون مثل یک تُستر است، شما دکمه‌اش را فشار می‌دهید و هر بار چیزی شبیه به قبلی از داخلش بیرون می‌پرد.

تلویزیون مثل اختراع لوله کشی داخلی است، شیوه زندگی و عادات مردم را عوض نکرد، فقط آنها را داخل خانه نگهداشت.

هر چه تبه‌کار فیلم موفق‌تر، فیلم موفق‌تر.

تنها راه خلاص شدن من از شر ترسهایم این است که آنها را فیلم کنم.

وقتی یک بازیگر پیش من می‌آید و قصد دارد تا راجع به شخصیتی که قرار است آن را بازی کند با من بحث کند من می‌گویم: ((همه چیز در فیلمنامه هست))، اگر او بگوید: ((پس انگیزه‌ی من چیه؟)) می‌گویم: دستمزدت.

تخم مرغ مرا می‌ترساند، بیشتر از ترس، آشفته‌ام می‌کند، تا به حال چیزی آشفته کننده‌تر از پاره شدن زرده تخم مرغ و پخش شدن مایع زرد رنگ داخلش دیده‌اید؟ خون، قرمز است، خوشحال و بذله گو، ولی زرده تخم مرغ، اعصاب خرد کن، هیچ وقت آن را نخوردم.

شانس همه چیز است. شانس من در زندگی این بود که آدم ترسویی باشم. من خوش شانسم که یک ترسو هستم، که آستانه ترس پایینی دارم، به خاطر اینکه یک قهرمان هرگز نمی‌تواند فیلمی بسازد که تعلیق خوبی داشته باشد.

در جواب مادر یکی از طرفدارانش وقتی که نالیده بود از اینکه دخترش بعد از دیدن روانی دیگر زیر دوش نمی‌رود): ((پس خانم، پیشنهاد می‌کنم بفرستینش خشکشویی.

در روزگار قدیم تبهکاران سبیل داشتند و به سگها لگد می‌زدند. امروزه تماشاچیان باهوشترند، آنها نمی‌خواهند که تبهکارشان ناگهان با نوری سبز بر چهره‌اش به وسط صحنه پرتاب شود، آنها یک آدم معمولی می‌خواهند که فقط چند نقطه ضعف داشته باشد.

بهترین بازیگر کسی است که نمی‌تواند هیچ کاری را خیلی درست انجام دهد.

مردم دوست دارند انگشت پایشان را داخل آب سرد ِ((ترسیدن)) فرو کنند.

حتی شکستهای من (در فیلمسازی) پولسازند و یک سال پس از ساخت به یک کلاسیک تبدیل می‌شوند.

اگر قرار بود من فیلمی بسازم که داستانش در استرالیا می‌گذشت، یک پلیس را نشان می‌دادم که ناگهان به داخل کیسه یک کانگورو می‌پرد و فریاد می‌زند: اون ماشینو تعقیب کن.

تماشاچیان، همه اتفاقات به خاطر آنهاست

برای من روح (روانی) یک کمدی است، باید باشد.

صحنه‌های قتل را مثل صحنه‌های عاشقانه کارگردانی کنید و صحنه‌های عاشقانه را مثل صحنه‌های قتل.

من آدم انسان دوستی هستم. به مردم چیزی را می‌دهم که آنها می‌خواهند. مردم دوست دارند وحشت زده بشوند، خب من هم آنها را می‌ترسانم

فیلم‌شناسی

/ 0 نظر / 7 بازدید